مقاله دیاکتیک تنهایی در واقع فصل پایانی کتاب هزار توی تنهایی است.پاز این کتاب را در 1950 و با تاثیر پذیری از دیگاه متفکر مکزیکی ، ساموئل راموس(1959-1897)نوشت.راموس در 1934 کتاب طرحی کلی از انسان مکزیکی و فرهنگ مکزیکی را منتشر کرد و در آن این نظر را مطرح کرده بود که چون نظام حاکم بر مکزیک واقعیت های سیاسی را سال ها نادیده گرفته است مردم مکزیک به ناگزیر رویکردی دوگانه نسبت به زندگی و عمل پیدا کرده اند.راه حل پیشنهادی او برای علاج این وضع صرفا روی آوردن به صمیمیت و طرد ریاکاری بود.پاز همین نظر را پی می گیرد و می گوید جامعه ی پدر سالار به ارث رسیده از فاتحان بر همه ی جنبه های زندگی و نهادها در مکزیک ، حتی خصوصی نرین نهادها در مکزیک مانند خانواده سایه افکنده است و در عصر تکنولوژی این وضعیت تشدید یافته است.پیشنهاد اوروی آوردن به عشق واقعی و استفاده از تخیل ادبی برای حمله به بتهای ساختگی و دروغین است...
خشایار دیهمی
....
....
پشت جلد کتاب:
عشق برای آن که محقق شود باید قوانین دنیای ما را زیر پا بگذارد.عشق رسوا و خلاف قاعده است ، جرمی است ه دو ستاره با خارج شدن از مدار مقررشان و به هم پیوستن در میان فضا مرتکب می شوند.مفهوم رمانتیک عشق که متضمن گسستن و گریختن و فاجعه است مفهومی از عشق است که امروز ما می شناسیم چون همه چیز در جامعه ما مانع از آن است که عشق انتخابی آزاد شود.
+ نوشته شده در
86/03/23ساعت   توسط نیروانا
|
همه ی انسانها ، در لحظاتی از زندگی شان ، خود را تنها احساس می کنند و تنها هم هستند.زیستن یعنی جدا شدن از آنچه بودیم برای رسیدن به آنچه در آینده مرموز خواهیم بود.تنهایی عمیق ترین واقعیت در وضه بشری است.انسان یگانه موجودی است که می داند تنهاست و یگانه موجودی است که در پی یافتن دیگری است.
طبیعت او میل و عطش تحقق بخشیدن خویش در دیگری را در خود نهفته دارد.انسان خود درد غربت و باز جستن روزگار وصل است.بنابراین آنگاه که او از خویشتن آگاه است از نبود آن دیگری ، یعنی از تنهایی اش هم آگاه است.
جنین با زندگی پیرامون خود یکی است:زندگی نابِ خام است ، ناآگاه از خویشتن.وقتی زاده می شویم رشته هایی را می گسلیم که ما را به زندگی کور در زهدان مادر-جایی که فاصله ای میان خواستن و ارضا نیست-پیوند می زند.ما این تغییر را چون جدایی و از دست دادن ، چون هبوط به دنیایی غریبه و خصم در می یابیم.بعدها این حس بدوی از دست دادن تبدیل به احساس تنهایی می شود ، و باز بعدتر تبدیل به آگاهی : ما محکوم هستیم که تنها زندگی کنیم ، اما محکوم بدان نیز هستیم که از تنهایی خویش درگذریم و پیوندهایی را که ما را با زندگی درگذشته ای بهشتی مربوط می ساخت ، دوباره برقرار کنیم.مت همه ی نیروهایمان را به کار می گیریم تا از بند تنهایی رها شویم.برای همین ، احساس تنهایی ما اهمیت و معنایی دوگانه دارد: از سویی آگاهی بر خویشتن است و از سوی دیگر آرزوی گریز از خویشتن.تنهایی –این وضع محتوم زندگی ما-در نظر ما نوعی آزمایش و تطهیر است که در پایان آن غذاب و بی ثباتی ما محو می شود.به هنگام خروج از هزارتوی تنهایی ، به وصل(که آسودن و شادی است ) به کمال و هماهنگی با دنیا می رسیم.در زبان رایج این دوگانگی با یکسان شمرده شدن تنهایی و رنج انعکاس می یابد.درد عشق همان درد تنهایی است.آمیزش و تنهایی مخلف هم و مکمل هم هستند.نیروی رهایی بخش تنهایی به اخساس تقصیر گنگ و در عین حال زنده ی ما روشنی می بخشد:انسان تنها به دست خدا منزوی شده است.تنهایی هم جرم ما و هم بخشودگی ماست مجازات ماست اما در عین حال بشارتی است بر این که هجران ما را پایانی است این دیالکتیک بر همه ی زندگی بشر حکمفرماست.
آدمی مرگ و تولد را به تنهایی تجربه می کند...آیا مرگ یعنی به زندگی مقدم بر زندگی؟...آیا مردن یعنی باز ماندن از زیستن به عنوان موجود و سرانجام رسیدن قطعی به بودن؟...آنچه از عشق میخواهیم(که میل است و عطش و اراده به افتادن و مردن و نیز د.باره زادن)این است که پاره ای از زندگی، پاره ای از مرگ حقیقی را به ما بچشاند.عشق را برای شادی یا آسودن نمی خواهیم ، برای جرعه ای از آن جام لبالب می خواهیم که در آن زندگی و مرگ ، زمان و ابدیت به وحدت می رسند.به گونه ای گنگ پی می بریم که زندگی و مرگ جز دو نومد متضاد اما مکمل نیستند.آفرینشو انهدام در عمل عشق یکی می شوند و انسان در کسری از ثانیه نگاهی بر صورت کامل تری از هستی می اندازد.
در دنیای ما عشق تجربه ای تقریبا دست نیافتنی است.همه چیز علیه عشق است.اخلاقیات،طبقات،قوانین،نژادها و حتی خود عشاق.زن برای مرد همیشه آن دیگری بوده است، ضد و مکمل او.اگر جزئی از وجود ما در عطش وصل اوست ، جزئ دیگر-که به همان اندازه آمر است-او را دفع می کند.زن شیء است،گاه گرانبها،گاه زیانبار اما همیشه متاوت.مردن با تبدیل کردن زن به شیء و با دگرگون کردن او به نحوی که منافع،خودخواهی،عذاب و عشقش انشا می کند ، زن را به یک آلت،به وسیله ای برای رسیدن به بقا دگرگون می کند.چنانچه سیمون دوبووار می گوید:زن بت است الهه است مادر است جادوگر است پری است اما هرگز خودش نیست.بنابراین روابط عشقی ما از آغاز تباه شده است از ریشه مسموم است.شبحی بین ما حایل می شود و این شبح تصویر اوست
...
+ نوشته شده در
86/03/07ساعت   توسط نیروانا
|
زن بت است ، الهه است ، مادر است ، جادوگر است ، پری است اما هرگز خودش نیست.
..............................................................................................سیمون دوبووار
+ نوشته شده در
86/03/07ساعت   توسط نیروانا
|
هوای حوصله ابری است...
+ نوشته شده در
86/03/03ساعت   توسط نیروانا
|