این لینک ها رو حتما نگاهی بکنید :
http://javad.30morgh.org/archives/005638.php#more
http://www.makanmehr.blogfa.com/post-42.aspx
-----------------------------------------------------------------------------
پ.ن:
...
+ نوشته شده در
86/02/25ساعت   توسط گوست داگ
|
Loosing all hope, was freedom.
It's only after we've lost everything that we're free to do anything.
Stop trying to control everything and just let go.
Lets evolve, let the chips fall where they may.
Only after disaster can we resurrected.
+ نوشته شده در
86/02/24ساعت   توسط گوست داگ
|
سکانس اول :
دختری از دانشگاه خارج می شود ، با زیبایی و اعتماد خاصی از کنار نرده های دانشگاه رد می شود. دانشجو ها در حال رفت و آمد به دانشگاه هستند.
سکانس دوم :
پیکان سفید رنگی که نزدیکی در دانشگاه پارک کرده بود حرکت می کند و در امتداد پیاده رو کنار دختر می رسد ، چهار سرنشین پیکان همگی مرد هستند و فری که جلو کنار نشسته سر خود را از ماشین بیرون می آورد و دست دختر را می گیرد و با خنده چیزی می گوید بقیه ی سرنشینان خودرو قهقه می زنند و دختر با ترس زیاد دست اش را عقب می کشد و سرعت خود را زیاد می کند.
سکانس سوم :
یکی از سرنشینان عقبی خودرو پیاده شده به طرف دختر می رود و دست دختر را میگیرد و با زور می خواهد او را سوار ماشین بکند.
سکانس چهارم :
یکی از دانشجویان پسر که از دانشگاه خارج شده با عجله به طرف پیکان سفید رنگ می رود در حالی که بقیه در حال تماشا هستند . نفر دوم نشسته در عقب ماشین با دیدن پسره در حالی که قمه ای بدست دارد از ماشین پیاده می شود و به طرف پسر که تقریبا به دختر رسیده حمله می کند با ضربه ای به پای پسر او را نقش زمین می کند سرنشین جلوی خودرو هم پیاده می شود و دختر را به زور سوار ماشین می کنند و پسر دوم در حالیکه چندمین ضربه ی چاقو را به پسر دانشجو می زند با عجله سوار ماشین می شود و سریع دور می شوند.
...
سکانس پنجم :
پسر دانشجو با چوب زیر بغل لنگ لنگان وارد دانشگاه می شود.دانشجو ها در حال رفت و آمد به دانشگاه هستند...
پ.ن
ما در جایی زندگی می کنیم!!که از این اتفاق ها به تعداد بسیار بسیار زیاد با شدت بیشتر در آن رخ می دهدو...نمی دونم دارم دیوانه می شم اتفاق دیروز...چیزی که جلوی غرفه های شلوغ نمایشگاه کتاب اتفاق می افتاد...
+ نوشته شده در
86/02/23ساعت   توسط گوست داگ
|
تا چیزی نداشته باشی گُمِش نمی کنی!
+ نوشته شده در
86/02/15ساعت   توسط گوست داگ
|
فلوبر گفته : یکی از راهها برای تحمل زندگی ، غرق شدن در ادبیات است انگار در جشنی جاودانه شرکت داشتن ...
و این برای من به این شکل بود : یکی از راهها برای تحمل زندگی ، غرق شدن در سینما است انگار رویاهایت به حقیقت پیوسته است... ولی الان با وجود اون ،همه چیز عوض شده ...معنی واژه ها تغییر کرده اند، تحمل ...زندگی ...سینما ...
+ نوشته شده در
86/02/03ساعت   توسط گوست داگ
|
تو چیزهایی داری که من گم کرده ام.
+ نوشته شده در
86/02/01ساعت   توسط گوست داگ
|