تبليغاتX
مردی که زیاد می دانست!!

مردی که زیاد می دانست!!

شایدم فکر می کند زیاد می داند!!

دوست داشتن بهترین شکل دوست داشتن است و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن .
+ نوشته شده در  88/08/02ساعت   توسط گوست داگ  | 

چقدر دلم برای اینجا تنگ شده...
+ نوشته شده در  88/07/04ساعت   توسط گوست داگ  | 

دوباره...
باران باش. هیچ کس به باران عادت نمیکند. هر وقت بیاید خیس میشوی
...

+ نوشته شده در  87/04/04ساعت   توسط گوست داگ  | 

پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی، می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد

رفت. آهسته آهسته می خزید. دشوار و کند... و دورها همیشه دور بود.

سنگ پشت، تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید. پرنده ای در

آسمان پر زد، سبک؛ و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت : این عدل نیست، این عدل نیست. کاش

پشتم را این همه سنگین نمی کردی، من هیچگاه نمی رسم، هیچگاه... و در لاک سنگی خود خزید

به نیت نا امیدی.

خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد. کره ای کوچک بود. و گفت : نگاه کن،

ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس نمی رسد. چون رسیدنی در کار نیست،‌فقط رفتن است. حتی اگر اندکی.

و هر بار که می روی رسیده ای و باور کن انچه بر دوش توست تنها لاکی سنگی نیست، تو پاره ای از

هستی را بر دوش می کشی. پاره ای از مرا.

خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت. دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راه ها چندان دور؛ سنگ

پشت به راه افتاد و گفت : رفتن؛ حتی اگر اندکی. و پاره ای از «او» را بر دوش کشید.

پ.ن نویسنده این داستان را کسی می شناسه؟

+ نوشته شده در  87/03/19ساعت   توسط گوست داگ  | 

دلت برای شنیدن صداش بال بال بزنه و اونوقت صدای زنگ موبایل با آهنگ مخصوص اون قلبت رو از جا در بیاره...
+ نوشته شده در  87/03/12ساعت   توسط گوست داگ  |