باران باش. هیچ کس به باران عادت نمیکند. هر وقت بیاید خیس میشوی
...
شایدم فکر می کند زیاد می داند!!
پ.ن نویسنده این داستان را کسی می شناسه؟
از وقتی در این وبلاگ می نویسم هیچ وقت به دنبال فرايند لينك دادن و گرفتن و كامنت گذاشتن نبوده ام که میل خودنمائي و رويت شدن ، آدم را به طرز حقيرانهاي تحريك ميكنه و هرجایی هم که کامنتی گذاشتم و به خاطر همون مطلب بوده و اصلا بیشتر مواقع ، بدون آدرس و فقط با یک اسم این کار رو انجام دادم.
من همیشه خودم را یک وبلاگ نویس دانستهام و نه یک وبلاگدار...
شاید به هم دلیل هم دوستانی که در ابن جا پیدا کرده ام پایدار بوده و بیشتر مواقع مطالبشون رو می خونم ولی هیچ وقت به اجبار کامنتی نگذاشتهام و اونها هم از من همین انتظار را داشتهاند و اگه از نوشتههاشونم خوشم نیومده ، گفتهام و هیچ وقت به تعریف و تمجید مطلبی نپرداختهام مگه اینگه واقعا خوشم اومده باشه
معدود دوستانی که در این فضای مجازی دارم شاید خودشان ندانند ولی بسیار برام ارزشمندند ... هیچ وقت یادم نمی ره وقتی یکیشون برای همیشه این فضا رو ترک کرد چقدر ناراحت بودم و در اون روزها حتی نمی شد به کسی علت این ناراحتی رو گفت که نکنه بغض خنده شون بشی و ...